فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

472

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

السَّامِي - ج سامُون و سُمَاة [ سمو ] : فا ، بلند مقام . السَّامِيَة - ج سامِيَات و سَوامٍ : مؤنث ( السَّامِي ) است . سانَى - سِنَاءً و مُسَانَاةً [ سنو ] الرجُلَ : با او قرارداد يك ساله بست . سانَى - مُسَانَاةً و سِنَاءً [ سني ] الرجُلَ : با وى در مطالبه مدارا كرد و نرمى نشان داد . سانَحَ - سِنَاحاً و مُسَانَحَةً [ سنح ] الطيرُ أو الظبيُ : پرنده يا آهو از سمت چپ به راست رفت . السَّانِح - ج سَوَانِح : فا ، آنكه از طرف راست بيايد . مقابل اين واژه ( البَارح ) است به معناى آنكه از طرف چپ بيايد . عرب با واژه ى ( السانِح ) فال خوب و با ( البَارح ) فال بد مىزند . سانَدَ - مُسَانَدَةً و سِنَاداً [ سند ] الرجُلَ : آن مرد را يارى كرد ، - ه على الْعَمَلِ : پاداش كار به او داد ، - ه الى الشّيءِ : آن چيز را پشتى يا بالش براى وى قرار داد ، - شِعْرَه و فى شِعْرِه : در شعر خود مرتكب اشتباه حرف يا وزن شد . سانَه - مُسَانَهَةً [ سنه ] الرجُلَ : با آن مرد قرارداد معامله ى يك ساله بست ، - تِ النخْلَةُ : نخل يكسال در ميان بار داد . السَّانِي - ج سُنَاة [ سنو ] : فا ، آنكه از آب چاه آبيارى كند . السَّانِيَة - ج سَوَان : چرخ چاه ، دولاب ، شترى كه با آن از چاه آب كشند . ساهَى - مُسَاهَاةً [ سهو ] الرجُلَ في المعاشرة : در معاشرت با آن مرد آسان گرفت و با وى مهربان شد ، - ه : او را غافلگير كرد ، او را مسخره كرد . ساهَرَ - مُسَاهَرَةً [ سهر ] ه : با او بيدار ماند . السَّاهِر - آنكه شب را نخوابد و بيدار ماند . السَّاهِرة - مؤنث ( السَّاهِر ) است ، ماه ، زمين ، روى زمين ، چشمه ى روان كه آب آن كم نشود ؛ « عَينٌ ساهِرَةٌ » : چشم بيدار ، هشيار ؛ « حَفْلَةٌ سَاهِرةٌ » : جشن شبانه و تفريحى كه همراه با ساز و آواز باشد . ساهَلَ - مُسَاهَلَةً [ سهل ] ه : با وى آسان گرفت و مهربان شد . ساهَمَ - مُسَاهَمَةً و سِهَاماً [ سهم ] ه : براى او سهم گذارى كرد ، - في الأَمْرِ : در آن كار شركت كرد . السَّاهِمَة - ج سَوَاهِم من النوق : ماده شتر لاغر و كمر باريك . السَّاهُور - بيدارى ، ماه ، هاله ى ماه ، فراواني ؛ « سَاهُورُ عَينِ الْمَاءِ » : منبع و سرچشمه ى آب . السَّاهِي - [ سهو ] : آنكه از كارى غفلت ورزد و فراموش كند و دلِ او به سوى ديگرى باشد ، و در زبان متداول بر آنكه در زندگى بى تفاوت بوده و از كار افتاده باشد اطلاق مىشود . ساوَى - مُسَاوَاةً [ سوي ] الشيءَ : آن چيز را برابر كرد ؛ « هَذَا لَا يُسَاوِي درهماً » : اين چيز ارزش يك درهم را ندارد ، - بَينها : ميان آن را تعديل كرد ، - ه به : آن را معادل و برابر ديگرى ساخت ، - الرجُلُ قِرنَه : آن مرد با رقيب خود برابر شد ، از نظر ارزش و قدر با وى يكسان شد ، در دانش و دليرى به او رسيد . ساوَدَ - مُسَاودَةً [ سود ] ه : در شرافت و بزرگى بر او فزونى يافت ، او را فريب داد ، در تاريكى شب او را ملاقات كرد ، با وى راز گفت ، - الأسَدَ : شير را راند و بيرون كرد . ساوَرَ - سِوَاراً و مُسَاوَرَةً [ سور ] ه : بر او برجست و حمله كرد ، - ه الشرَابُ : مي او را گرفت و سر درد آورد . ساوَعَ - مُسَاوَعَةً و سِوَاعاً [ سوع ] ه : يكساعته با وى معامله كرد . اين واژه مانند ( يَاوَمَه ) است به معناى يك روزه با وى معامله كرد . ساوَفَ - مُسَاوَفَةً [ سوف ] ه : با وى امروز و فردا كرد ، با او راز گفت . ساوَقَ - مُسَاوَقَةً [ سوق ] ه : در راندن يا رانندگى بر او فخر فروشى كرد . ساوَمَ - سِوَاماً و مُسَاوَمَةً [ سوم ] : برابر و مساوى كرد ، - بِالسّلعةِ : بر سر نرخ كالا با خريدار چانه زد تا اينكه بر قيمتى توافق كردند . سايَرَ - مُسَايَرةً [ سير ] ه : با او همراه شد و توافق كرد . سايَفَ - مُسَايَفَةً [ سيف ] القومُ : آن قوم با شمشيرها بر يكديگر تاختند . سايَلَ - مُسَايَلَةً [ سأل ] ه : او را مورد پرسش قرار داد . السُّؤَال - [ سأل ] : خواستن ، پرسش ، استفهام ، طلب كردن . السَّئال - [ سأل ] : آنكه بسيار پرسش كند . السُّؤْدُد - [ سود ] : بزرگى ، سيادت ، مقام عالى ، بلند مرتبگى . السُّؤْر - ج أَسْآر [ سأر ] : ته مانده ى آب در ظرف ، باقيمانده ى هر چيزى . السُّؤْرَة - ج سُؤَر [ سأر ] : بقيه ى جوانى ، - مِنَ الْمَالِ : بهترين هر چيزى . سَأْسَأَ - سَأْسَأَةً [ سأسأ ] بالحمار : أُلَاغ را نهيب زد تا به ايستد يا اينكه آن را براى آب خوردن يا رفتن بانگ زد ، - المَاءُ : آب صاف شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . سَأَفَ - - سَأْفاً [ سأف ] تْ يدُه : اطراف و پيرامون ناخنهايش شكاف برداشت . سَئِفَ - - سَأْفاً [ سأف ] تْ يدُه : دست وى شكاف برداشت ، - لِيفُ النخْلِ : ليف خرما پراكنده و پيوسته پوسته شد . السَّئِفَة - [ سأف ] : « يدٌ سَئِفةٌ » : دستى كه اطراف ناخنهايش ترك و شكاف باشد . سَأَلَ - - سُؤَالًا و سَأَلَةً و سَآلَةً و مَسْأَلَةً و تَسْآلًا [ سأل ] : خواست ، چيزى خواست ، پرسيد ، استدعا كرد اين واژه گاهى دو مفعول مىگيرد مانند ( سَأَلْتُ اللَّه نِعْمَةً ) و اگر به معناى استفسار بيايد مفعول دوم را با حرف ( عن ) مىآورند مانند : ( سَأَلْتُه عن حَاله ) و گاهى همزه تخفيف مىشود و گويند ( سَالَ يَسَالُ سَلْ ) مانند ( خَافَ يَخَافُ خَفْ ) كه در اينجا اسم مفعول آن ( مَسُول ) مانند ( مَخُوف ) مىباشد . السُّؤْل - [ سأل ] : آنچه كه مورد پرسش قرار گيرد . السُّؤْلَة - [ سأل ] : مترادف ( السُّؤْل ) است . السُّؤَلَة - : آنكه بسيار پرسش كند .